حریم خصوصی و آدما!
من اینجا تجربه خوبی در زمینه دوستی با هم وطنان عزیز نداشتم. بعد از دو سه دفعه اشتباه با آدم اشتباهی طرف شدن خیلی در زمینه ارتباط برقرار کردن محتاط شدم. خلاصه اینکه تا کسی رو واقعن مطمئن نشم که تیپش به من میخوره و از طرز فکرش و رفتارش خوشم میاد نه دوست خطاب میکنم و نه تو حریم خصوصی خونم راهش میدم.
یه خانوم ایرانی هست که دخترش دو ماه از پسر کوچولوی ما بزرگتر و خب خانوم الحق محترمیه. ما بعضی وقتا با هم میریم برای پیاده روی و خب از مشکلات بچه داری و این چیزا بیشتر حرف میزنیم . یه روز که صحبت آرایشگاه شد ازش پرسیدم کجا میره و گفت یه خانوم ایرانی که تو خونه کار میکنه و خب کارشم خوب به نظر میومد. ازش پرسیدم میتونی شماره اش رو بدی گفت بزار با خودش صحبت کنم و بعد از یه هفته شماره طرف رو برام فرستاد و منم بعد از دو سه هفته گفتم برم یه سری صفا بدم بیام.
لازم به ذکر که این خانوم آرایشگر همشهری پدر مادرم هستش و دو سال پیش که مادرم اینا اینجا بودن یه روز مامان رو تو فروشگاه میبینه و گیر میده که آره من با شوهرم اختلاف دارم قسم و آیه که بیا بهش بگو فلان و بهمان!
وقتی برای علی تعریف کردم گفت یعنی مادرت اینا میشناسن طرف رو گفتم نه ولی فامیلاشونو میشناسن. برگشت گفت یعنی همین جوری صرف اینکه با شما به یه زبون حرف میزنن ورداشته دل و روده زندگیشو واسه پدر مادر تو ریخته بیرون؟!؟!؟
برگردیم سر آرایشگاه رفتن من. روز قرار که رسید با مامان قرار گذاشتیم که اول من برم مامان بچه رو نگه داره بعد مامان بیاد و من زود برگردم خونه. خلاصه من رفتم کارم که تموم شد به مامان گفتم بیاد و مامان رو رسوندم دم آرایشگاه طرف و خودم رفتم خونه. بچه خوابیده بود من و بابا داشتیم عصرونه میخوردیم که یهو یکی زنگ زد و بعدش کلید انداخت و درو باز کرد و بابا فقط فرصت کرد بره تو اطاق خودشون که لباس تو خونه اش روعوض کنه و یهو خانوم آرایشگر با مادرش و مادرم دم در آپارتمان ایستادن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من از تعجب زبونم بند اومده بود. بابا حداقل بزار یه چایی باهات بخوریم بعد سرتو بنداز پایین بیا تو خونه مردم! تازه پر رو پر رو اسم کارش رو هم گذاشته عرض ادب خدمت آقای چهل تیکه زاده!
حالا از اون روز اعصاب من خورد که چرا این خانوم بیشعور اینجوری سرشو انداخته اومده دم خونه من. این چندمین دفعه ای که با این جور آدما طرف شدم. یه خصیصه ای که بین اینا مشترک اینه که طرف همون دفعه اول ور میداره برات از خصوصی ترین موارد زندگیش میگه و چون خودش زندگیشو پابلیک کرده فکر میکنه بقیه هم باید همین کار رو بکنن! البته مورد آرایشگر من وارد زندگی طرف نشدم و اجازه هم ندادم بحث بره اون طرفا.
حالا از اون روز من اعصابم خورد شده.
یه مورد دیگه ای که پیش اومد سال پیش بود طرف اومد شروع کرد درباره طلاق قبلی اش از یکی از فامیلاشون گفتن و اینکه دو سال آخر که زن طرف بوده با شوهر فعلیش رو هم ریخته بوده و از این حرف ها. وقتی واسه علی تعریف کردم برگشت همون موقع گفت کار خوبی نکردی با این آدم وارد یه همچین بحثی شدی کسی که اینقدر کم عقل که واسه تویی که دفعه دوم میبینه از خیانتش به شوهر اول که فامیلشم بوده اینقدر راحت حرف میزنه یه چیزیش میشه. گفتم من ازش نپرسیدم چند دفعه ازدواج کرده یا چه جوری با شوهر فعلی اش آشنا شده خودش گفت. جوابی که داد این بود که اینجور آدما چیزی به اسم زندگی خصوصی ندارن و با هر کی چایی نخورده دختر خاله میشن و بعدشم به همین دلیل میپرن تو خشتک ملت. بهترین راه اینه که باهاشون رودربایستی نداشته باشی و خیلی رک بهشون بگی علاقه ای به شنیدن این حرف ها نداری.
خلاصه که عصبانی هستم بسیار.
بابا به شوخی می گه شدی دایی جان ناپلئون که به همه مشکوکی! حق داره مردا زن جماعت رو نمی شناسن.
…………………………………………………………………………………………….
پی نوشت
بعضی وقتا یه کامنت بی سر وته نامربوط میگیرم که دقیقن حسم مصداق حس غضنفر تواون جوکه است که بر میگرده میگه اینجا کجاست؟ من کیم؟ اینو کی …؟
این پست یه پست عصبانی بوده دوست عزیز بشمار ببین چند تا عصبانی هستم بکار رفته که تازه اتفاق مال چند روز پیش بعد انتظار داشته باش برات به سبک شکسپیر بنویسم! به قول نارنجی تو مدرسه موشها اییییییییییییییییییییییییییییش !
دولت اسلامی ایران!
دوستان عزیزان خوانندگان محترم این وبلاگ آغاز فصلی تاریک از تاریخ ایران را تحت حاکمیت دولت اسلامی ایران به همه شما عزیزان و سروران تسلیت عرض میکنم! به امید روزی که یک انقلاب دیگر ریشه ظلم رو بخشکاند و یک دیکتاتوری جدید جانشین فعلی شود!
من امیدی نداشتم که شورای نگهبان کاری بکند ولی امید داشتم که روزی ایران درست بشود حالا دیگر این امید را هم ندارم!
یک روزی در گذشته ای نه چندان دور گفته بودم که اگر تابعیت جایی دیگر را بگیرم پاس ایرانی ام را در چاه توالت غرق خواهم کرد ولی الان از گفته ام پشیمانم. نگهش میدارم برای یادگاری و اینکه همیشه یادم باشد که ایرانی بودم و هستم و خواهم بود.
زت زیاد!
حاضرم به شرافتم قسم بخورم!
تو این اوضاع و احوالات که دل و دماغی به آدم نمی مونه گفتم شاید بدک نباشه یه نصف طنز هم بنویسم یه کم آب و هوای وبلاگمون عوض شه!
کلماتی که ملت با سرچش رسیدن به وبلاگ حقیر سر تا پا تقصیر ایناست!
سکس, چهل تیکه, “بچه ای که در شکم مادرش تیر خورده”, ارزوى عشق, سروش مهاجرانی بی بی سی
اولی و دومی و چهارمی تا آخر هیچ ولی سومی رو حاضرم به شرافتم قسم بخورم که من یک تفنگ ندارم دو به بچه ها کاری ندارم سه به شکم مادراشونم مطلقن! اگه می فهمیدم این سرچ چه جوری رسیده به وبلاگ من واقعن خوشحال میشم و یه کم به آینده تخنولوژیکی امیدوار.
چشمک زدن که ممنوع نیست!
ظاهرن این بچه های علامه حلی خیلی شیطون بودن چیزایی که علی تعریف میکنه بعضی وقتا دلم برای معلمای بیچاره شون میسوزه!
داستان شیطنت های اینا میکشه به جایی که مدیرشون ور میداره یه لیست تهیه میکنه از اینکه هر کار خلاف چقدر نمره انضباط کم میشه به ازاش. مثلن دویدن تو راهرو یک نمره جیغ زدن دو نمره و همین جوری برو تا ته!
یه روز مدیره میره سر یکی از کلاسا و میبینه همه یه چشمشونو بستن دارن یکی چشمی نگاش میکنن! مدیره عصبانی میشه میپرسه این چه برنامه ای؟ که یه حاضر جوابی میگه آقا چشمک زدن که تو لیست نبود.
حالا حکایت مردم و لامپ روشن و بادکنک سبز و اینا منو یاد این داستان انداخت.
حالا که همه چی ممنوع چراغ زدن که ممنوع نیست بادکنک هوا کردن که ممنوع نیست.
میخوام انصراف بدم!
شیطونه میگه من برم انصراف بدم یا علی رو مجبور کنم انصراف بده بریم محلل! سیاسی بشیم. 4 سال پیش ما به همین نتیجه ای رسیده بودیم که بقیه الان دارن میرسن!
می گید نه بفرمایید این پست رو بخونید. خوبه همه چی رو مکتوب با سند منگوله دار دارم
و صد البته پاراگراف های بعدی از سر عصبانیت بعد از انتخابات نوشته شده و شدیدن توسط نویسنده تکذیب میشه.
شما فقط قسمت خوب خوبشو بخون. مرسی.
نظرات غیرفعال


