آرشیو برای فوریه, 2008

سالاد پنیر فتا (پنیر تبریز)

مواد لازم

گوجه فرنگی دو عدد

خیار یک عدد کوچک نصف بزرگ

یک فلفل دلمه ای

زیتون بسته به ذایقه

پنیر فتا صد گرم در صورت امکان از محصول کم چربی استفاده کنید
کاهو یک بته کوچک

روغن زیتون دلخواه

سرکه دلخواه

نمک و فلفل دلخواه

گوجه خیار و کاهو و فلفل دلمه ای را بشورید و پس از آنکه آبشان خشک شد آنها را خورد کنید و داخل یک ظرف بریزید. پنیر را به قطعات کوچک چهارگوش خورد کنید و به مواد داخل ظرف اضافه کنید. زیتون روغن زیتون سرکه نمک و فلفل را به میزان دلخواه اضافه کنید.

این سالاد کم کالریست و به عنوان یک غذای رژیمی همراه با یک تکه نان جو یا ray bread ناهار یا شام خوبی برای شما خواهد.

اصل سالاد مذکور یونانی است.

اختراع خوشمزه!

مواد لازم

یک عدد سیب سبز یا زرد

یک قاشق چای خوری دارچین

یک قاشق چای خوری شکر وانیلی

دو قاشق غذاخوری کشمش

طرز تهیه

سیب را به قطعات کوچک خرد کنید سپس دارچین شکر وانیلی و کشمش را به ان بیافزایید و آنها را خوب مخلوط نمایید.

اسنک کم کالری و بسیار خوشمزه شما آماده است.

من مرده اختراعات خودم هستم شما رو نمی دونم!

اسکی!

کوله ام را روی پشتم انداختم و اسکی و چوب هایش را که داخل کاور بود انداختم دور گردنم و راه افتادم تا قبل از رسیدن معلمم تمرین بکنم. در راه رسیدن  سنگینی اسکی آویزان از گردنم باعث شده بود سرم پایین باشد و جای پای عابران قبلی را نگاه کنم. آن جاهایی که هنوز برف سفت و سخت روی پیاده رو مانده بود رد پای دیگران را می شد دنبال کرد. جای دندانه های کفش های زمستانی رد دوچرخه ای که قیقاج رفته بود جای پاهای کوچکی که حاکی از کوچکی صاحبش بود همه از هم قابل تفکیک بودند. روی قسمت های یخ زده برف ها اول آب شده بود و بعد کج و معوج یخ زده بودند. نمی شد رد پاها را پیدا و دنبال کرد. در هم ادغام شده بودند و غیر قابل تفکیک. زندگی آدم ها مثل رد پاهای روی یخ و برف است. وقتی مجردند رد پاها قابل تفکیک هستند و وقتی متاهل در هم ادغام می شوند و فقط کج و معوجی اشان باقی می ماند.

دیشب زیر نور ماه در زمین فوتبال یخ زده ای که رویش ترک های اسکی بود از معلمم یاد گرفتم که مرکز ثقل بدن ادم ماهیچه های شکم است. اگر هنگام اسکی کردن آن را سفت کنی می توانی تعادلت را حتی در بدترین شرایط حفظ کنی ولی اگر یادت برود و شکمت را شل کنی آن وقت با سرعت برق به طرز دردناکی روی زمین سخت یخزده کله پا می شوی. یادم باشد همیشه ماهیچه های مرکز ثقلم را سفت نگه دارم که سر نخورم و کله پا نشوم!

آدم های خارج نشین احمق!

عصبانی بودم چیزی نوشتم که منصفانه نبود. برای همین پاکش کردم. البته نوشتنش به تعدیل احساسم کمک کرد.

چرا من هه نه ر مند نشدم!

راستش هنرمندی یا احساسات لطیف و رقیق شاعرانه که منجر به خلق یک اثر هنری میشود را هیچ وقت احساس نکردم. نمی دانم چگونه توضیح بدهم که مایه سو تفاهم نشود و واضح باشد.

دیدن فیلم سیب خانم سمیرا مخملباف یک ایده بکر آورد در ذهنم که جناب مخملباف حالا که کارگردان معروفی است و احتمالن توانایی مالی کافی دارد حداقل این بچه هایش را بفرستد یکی دو جای معتبر درس کارگردانی فیلمی تیاتری چیزی بخوانند! اینقدر …شعر (با عرض پوزش  از خوانندگان شریف و محترم  بعضی وقت ها تنها کلمه ای که مزخرف بودن را به خواننده تلقین می کند همین کلمه ناجور است) به خورد خلایق ندهند!

دیدن فیلم خنده ای از استهزا بر کج لبانمان نشاند. آنقدر صحنه ها چیپ و به قول فرنگی جماعت پنیری بود که به جای متاثر شدن یا گرفتن هنرمندی فیلم خنده مان می گرفت. آن آیینه مضحک و آن سیب آویزان و ملا و کتابش بیشتر به کمدی می زد یا واقعیت راستش  این کنایه های احمقانه سمبلیک هنرمندانه که به شعور بیننده توهین می کند را دوست ندارم. می دانم سعی شده بود که داستان زندگی واقعی دو دختر فیلم را نشان دهد ولی تلاش برای هنرمندی زیاد فقط از آن یک کمدی مسخره ساخته بود.

من خوشم نیامد. یک کلام ترجیح می دهم همان سریال فرندز را که شاید آخر بی کلاسی باشد نگاه کنم و به جویی تریبیانی خنگول ماجرا به خندم تا این فیلم های خیلی خیلی هنرمندانه را ببینم. زندگی به اندازه کافی آشغال و پر از دردسر هست که بخواهیم با نمایش و های لایت کردن بدبختی ها حال بیننده را بیشتر بگیریم.

اصلن من از اولش با این هنر مشکل داشتم و برای همین هنرمند نشدم.

Older entries »