آرشیو برای آوریل 9, 2008

کارمند خوب

هفته پیش به زور منو فرستادن مرخصی. منشی بخش منو تو راهرو دید برگشت گفت فلانی تو پارسال رفتی مرخصی؟ چون توی پرونده ات درج نشده و من احتمال دادم ممکن منشی دپارتمان فلان که قبلن توش کار میکردی اشتباه کرده باشه. گفتم صب کن فکر کنم. دیدم نه من اصلن نرفتم مرخصی.

با چشای گرد شده منو نگاه کرد پرسید یعنی اصلن یادت نبود مرخصی داری؟ اونم یک ماه کامل؟ گفتم راستش نه یادم نبود. گفت اگه آوریل رو نری مرخصی ات میسوزه.

با تعجب گفت تو کارتو خیلی باید دوست داشته باشی.

یه خورده فکر کردم دیدم راست میگه من عاشق کار هستم. هر چند بعضی وقتا گیر میخوره کار تحقیقی دیگه هر چند بعضی وقتا دلت می خواد بری پوست سر استادتو بکنی تا دلت خنک شه بعضی وقتا دلت میخواد درست که تموم شد بری کل اروپا رو با دوچرخه گز کنی! ولی بازم کاریه که شیش هفت سال آزگاره داری می کنی و هنوز که هنوزه عاشقشی!

بگذریم منم ورداشتم یه دو هفته ای مرخصی گرفتم از دو شنبه دارم می رم کلاس فوق برنامه. آدم نیستم وگرنه آدم عاقل بالغ و فهمیده می نشست خونه واسه خودش حال و حول!

ببینم کسی تفنگ بادی نداره به من قرض بده بزنم این قناری الافی رو که ساعت شیش صبح تو هوای ابری و بارونی چهچهه می زنه نابودش کنم؟!؟؟!!؟

دیروز معلم شنام میگه دست راستت رو خوب تکون میدی توی کرال پشت ولی دست چپت خوب نیست می گم خراب شده خوب کار نمی کنه یه دفعه همه شاگردا می زنن زیر خنده! هیچشم خنده نداشت. خب دستم درست کار نمی کنه؟!؟!؟

آره هنوزم اون گرفتگی شونه ام خوب نشده که نشده.

یه پز زبانی هم بدم. دیروز معلم اصلی رو صداش زدن بعد یه معلم دیگه اومد و برای بقیه به زبون خودشون توضیح داد که از مهد کودک زنگ زدن و خواستنش که بره بچه رو ببره خونه چون حال بچه خوب نبوده و من درس رو ادامه می دم یه سر اینجا برا شما توضیح میدم بعد می رم بالا توی جایگاه نجات غریق که حواسم به بقیه باشه. خب من همه شو زبون اصلی فهمیدم.