جولای 7, 2008 روی 8:43 ق.ظ
· طبقه بندی شده زیر طنز
خیلی کوچک بودم حدود چهار ساله. از بچه های توی کوچه مادر بزرگم کلمه زیبا و پر معنی ج.نده را یاد گرفته بودم و هیچ کانسپتی از معنی اش نداشتم فقط میدانستم هر وقت عصبانی شدی باید آن را حواله طرف مقابلت کنی.
یادم نیست سر چه ماجرایی بهانه گرفته و مادرم را حسابی عصبانی کرده بودم و وقتی به خواسته نا معقول من که احتمالن لنگ ظهر برایم بستنی خریدن بود تن نداد با این کلمه زیبا مفتخرش فرمودم! قیافه زن بینوا دیدنی بود. دیدن یک فسقل بچه که ج.نده خطابش کرده بود از یک طرف اینکه نوگل تازه شکفته بوستانش چنین واژه ای را از کجا آموخته بود از طرف دیگر برقی از خشم را در چشمانش درخشاند و ضربه سیلی که جهت متنبه نمودن کودک بی ادبش صورت مرا نوازش داد دکمه سیو این مموری را فشرد!
آها این یک حرف زشت است که می توان با آن مادر را عصبانی و حتی تا مرز جنون پیش برد!
یادم نیست به چه ترفندی واژه منحوس مربوطه از ذهن من زدوده شد ولی فکر کنم انرژی زیادی از والدینم برد تا این کلمه زیبا از حافظه حقیر پاک شود. به خصوص اینکه این هنرات جلو فامیل و دوست و آشنا نبایستی رو می شد. البته حقیر ید طولانی و استعداد فوق العاده ای در یاد گرفتن فحش هایی چون میمون آمازونی احمق بیشعور و غیره داشتم ولی این یکی فاجعه بود و باور بفرمایید والدینم در این زمینه هیچ کمکی به پیشرفت روز افزون من نداشتند که هیچ تمام تلاششان را کردند که نو گلشان زیاد هم پیشرفت نکند در این رشته به خصوص وگرنه الان من برای خودم در رشته زبان شناسی شاخه فحش های فجیع مشغول تلمذ بودم.
بگذریم این داستان از آن جهت آوردم که حتی بچه آدم های مودبی مثل پدر و مادر من بالاخره فرصت یادگیری گل واژه های بوستان و ادب فارسی را خواهند داشت زیاد نگران نشوید اگر روزی کودک دلبندتان با مشتی فحش و ناسزا ار کوچه یا مهد کودک برگشت خانه فقط خونسردیتان را حفظ کنید هیچ عکس العملی نشان ندهید چون جانور مربوطه که فرزند شما است احتمالن از دیدن قیافه عصبانیتان می فهمد که یووووهوووو این کلمه حساسیت برانگیز است و حالتان را هر روز سر جایش می آورد.
پیوند پایدار
شکوفه wrote @ جولای 7, 2008 at 9:15 ق.ظ
من يه بار در اوج عصبانیت به گلبرگ گفتم خارک…ه، خوبم میدونم از کی ياد گرفته بودمش. ولی بعدش زندايی عزيزم بنده رو کاملاً شيرفهم کردن که اين فحش در واقع به خودم بر میگرده ؛-) اونموقع بود که یاد گرفتم فحشایی که معنیش رو نمیدونم بهتره نگم…
غضی wrote @ جولای 7, 2008 at 9:23 ق.ظ
مثل خاطره من از واژه فخیمه ک.کش بود قصه ات ((:
. wrote @ جولای 7, 2008 at 9:57 ق.ظ
واااای….. من سعی می کنم به این قسمت داستان (در مورد نوک مداد خودم!) خیلی فکر نکنم و امیدوارم چون اینجا ایرانی زیاد نیست، بچه فحش فارسی یاد نمی گیره و اگر هم چیزی یاد بگیره… یعنی از خود ما بوده!!!
البته بابا من معتقده آدم خوبه بلد باشه فحش بده (البته چهار سال واقعا زوده!!) ولی هیچوقت نتونست تئوریش رو به اجرا دربیاره چون مامان اصلا موافق نبود! الان فکر می کنم اگه یک کم هم به حرف بابا گوش کرده بودیم بد نبود که الان موقع عصبانیت بدترین حرفی که می تونم بزنم احمق نفهم بیشعوره!!!!
40tike wrote @ جولای 7, 2008 at 12:05 ب.ظ
شکوفه جان پسر دایی من به خاله ام که عمه اش میشه یه دفعه برگشت گفت …در سگ مادرم مثلن اومد بهش بفهمونه بعضی از فحشا به خودم آدم بر میگردن گفت خب آخه بابای عمه ات بابای من و بابات هم هستش که! بچه برگشت گفت خب عمه از سهم تو و بابام که فحش نمی دم از سهم عمه ایکس فحش دادم!
چل تیکه جان، عزیزم یه مدتیه بدجوری گیر دادی به بچه مچه و اینها. نکنه خبریه جانم؟ ضمنا سام هم به طرز زیبایی میگه پدسَگ. خیلی خوشگل به میز و مبل و صندلی و هر چیزی که باهاش خوب نباشه میگه. البته خیلی کم و چون برخوردی باهاش نشده یادش رفته به گمونم.
mohi wrote @ جولای 7, 2008 at 5:44 ب.ظ
من تو دوران بچگي م فقط سه تا فحش بلد بودم اونم از اثرات يواشكي كوچه رفتن و با بچه هاي چيز بازي كردن بود . كه هر وقت عصباني ميشدم با لحن عصباني و بچگي پشت سر هم رديف ميكردم …(اَ..شا…دودو…)بعد خب كسي نزد تو گوشم از اون به بعد تفريح خانواده و فاميل اين ميشد كه من عصباني كنن تا منم با اون لحنم اينا رو بگم و اونها بتركن از خنده … كه خب ديدم فايده نداره گذاشتموشون كنار …
آرایه wrote @ جولای 7, 2008 at 7:31 ب.ظ
برادرم بیهوا تو سن 7 سالگی بهم گفت ک.نی!!! مامان بابا همینطور خشکشون زده بود!!!بعدش هم فلفل و این برنامه ها!
40tike wrote @ جولای 7, 2008 at 8:01 ب.ظ
گلمریم جان دروغ چرا داریم فکر میکنیم نکنه بچه خیلی خوب باشه که همه دوستامون در عرض یک سال دو سال بچه دار شدن! البته فکر کنم دلیلش همین پر شدن اطراف از بچه باشه که ما هی یاد بچه گی های خودمون میوفتیم هی دلمون برای ننه مون میسوزه و تنگ میشه.
روزهای کودکی یادش به خیر …..
k1-35 wrote @ جولای 8, 2008 at 9:43 ق.ظ
و البته بنده هم يادي كردم از عبارت وزين -ابنه اي- كه سر ميز صبحانه به برادر عزيز حواله نموده و خانوادهاي را شگفت زده كردم!
yasi wrote @ جولای 14, 2008 at 6:32 ق.ظ
khobe dige inja koli fohsh yad gereftam
سوسکی wrote @ جولای 19, 2008 at 7:56 ب.ظ
سلام 40تیکه جونم.
من 12 و 13 اگوست توی پایتختتون هستم و 14 آگوست با پرواز 9 صبح برمیگردم. اگه پایه هستی می تونی جور کنی که 13 اگوست حدودای ساعت 5ونیم - 6 برسی پایتخت و من اگه ساعت رسیدن قطارت رو بدونم میام ایستگاه دنبالت. وسایلت رو میذاریم توی اتاقم توی هتل و بعدش میریم گردش و شام. شب هم می مونیم توی اتاق من و صبح زود هم می ریم یک صبحانهء مشتی توی هتل می زنیم با هم و سر راهم به فرودگاه تو رو میذارم ایستگاه قطار. چطوره؟
حالا نزدیک تر که شد به موعد سفر جزئیات رو با تلفن و اس.ام.اس و ایمیل با هم ردیف می کنیم.
بوس گنده و کلی ذوق از اینکه احتمالا همدیگر رو می بینیم!! 
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>