آرشیو برای سپتامبر 7, 2008
باز هم انتخابات!
سه سال گذشته همه ما خارج نشینان مشغول عیش و نوش و کار و زندگی خودمان بودیم دریغ از یک لحظه تفکر که چه برسر ملت داخل آمده و می آید. راستش من هر دفعه که خبری را می خوانم در باب بی برقی وضع سخت معیشتی مردم کمبود فلان و بهمان شانه هایم را در کمال بی رحمی می اندازم بالا و می گویم ….ون لق همه آدم های احمقی که رای ندادند. و احتمالن دوستان دیگر که از من مبارز تر بوده اند و هستند و خواهند بود چه آنهایی که هرگز پایشان به وطن نرسیده و حتی لحظه ای در ایران اسلامی زندگی نکرده اند چه آنهایی که از همان سال های اول انقلاب با مشت در …ونی به خارج و فلاکت آن پرتاب شدند تا به مبارزات چپی راستی وسطی و غیره خودشان ادامه دهند هم در این سه سال همه مشغول زندگی و شوهر و زن و بچه داریشان بودند و هر خبری که از اوضاع اسفناک ایران احتمالن می خواندند می فرمودند با خودشان که آخ جون فردا انقلاب می شود و ما می رویم برای غارت و چپاول و انتقام این همه سال دربدری را خواهیم گرفت و ته دلشان از خوشی غنج می زده است احتمالن.
حال که یک سال مانده به پایان این دوره سیاه و مسخره ریاست جمهوری فعلی سر و کله همه مان از بار و میتینگ و دوچرخه سواری و مهمانی های خانوادگی بزرگ و نوشیدن هایی به سلامتی خلق مبارز ایران سر کله مان پیدا شده و باز در کمال تعجب حقیر ملت را به تحریم بیشتر دعوت می کنیم!
خاتمی را می کوبیم و شاید چون ته دلمان عاشق خنده و نگاه دخترکشش هستیم انتخاب او را به عنوان رییس جمهور به صحنه ای سکسی و پورن تبدیل می کنیم و خب رویمان که نمی شود بگویم هوس هم خوابگی با رییس جمهور خوش تیپ و خوش بر روی سابق را داریم ملت مادر مرده را وسط صحنه …… می آوریم و احتمالن از لذت دیدن صحنه مذکور در رویا شب ها به خلسه می افتیم!
تنها چیزی که در ذهنم مدام چرخ می خورد خودخواهی و رذالت و زبونی بی پایان این عزیزان متحرم است که ملتی را چون گوسپند راهی سلاخ خانه کردند و هنوز هم می کنند. می دانم بودن اصلاح طلب ها یعنی نادیده شدن یعنی در حاشیه بودن یعنی هیچ بودن این عزیزان. نه اینکه فکر کنید الان رییس جمهور فعلی ایشان را به جاییش حساب می کند نه فقط بودن این عزیز به عنوان رییس جمهور و ندانم کاری هایش زندگی و عرصه را بر ملت روز به روز تنگ تر و تنگ تر می کند و این حس خوبی می دهد برای آن کسی که در فلاکت فرنگ دست و پا می زند و توهم نجات خلق بدبخت و ننه مرده ایران را دارد.
حداقل در دوره خاتمی که از زمان رفسنجانی شکوفایی اقتصادیش شروع شده بود ملت اندکی آسایش و راحتی به خودشان دیدند و خب ملتی که بدبخت نیست دیگر به هووَخشَتَره نیاز ندارد برای نجات و دلیل این همه کینه و بغض و بیچاره گی فقط و فقط همین شکسته شدن دیوار توهم سوپر من بودن و زیر سوال رفتن وجود این عزیزان بوده و هست و خواهد بود.
چیزی که در تمامی این عزیزان مشترک است این است که فرصت نجات مردم را از دست شاه همان اوایل انقلاب داشتند و سوزاندند و بر اثر بی مایگی و ترس و زبونیشان (اصفاتی که چپ راست حواله رییس جمهور اسبق ایران می کنند و لایق خودشان است بیشتر) قافله را به همین دولت و همین آخوندها باختند و حال منتظرند تا با انقلاب مردم دوباره بیایند و سواری نگرفته شان را بگیرند و حساب سی ساله اشان را تصفیه کنند.
آنهایی که مرز تریاک را پشت سر نهاده و هروین و گرس و غیره می کشند توهمشان از این ها هم بالاتر زده. منتظرند تا انقلابی بشود ولی با خون برادر من و کشته شدن پدر آن یکی (می دانید که مفنگی ها عرضه مبارزه رو در رو را ندارند) تا باز هم دولتی سرنگون گردد و مشتی موج سوار مفنگی که به زور تنبانشان را بالا نگه می دارند تا نیافتد بیایند و بشوند رهبر دیگری و رییس جمهور دیگری و خون هزاران بی گناه دیگر این بار به خاطر حمایت از لابد رژیم آخوندها ریخته شود و برگ سیاه دیگری به تاریخ این ملت بیچاره اضافه.
لابد بیست سال بعدش هم باید سالگرد کشتار 67 و 97 و …. غیره را در فلان قبرستان و بهمان کشتارگاه جشن بگیریم؟!؟!؟ مرگ بر فلان و بهمان سر دهیم منتهی در گوش یکدیگر نه بلند ما که جربوزه بلند داد زدن را نداریم که داریم؟ و یا منتظر ظهور منجی عالم بشریت منتهی از نوع آمریکایی اش باشیم برای نجات یا هر سی سال یکبار مثل مشنگ ها انقلاب* کنیم که ای کاش حداقل عرضه این رقم را داشتیم.
و اما دست آخر من یکی با طناب این عزیزان به چاه تاریک تحریم نمی روم که چیزی در انتظار نیست جز بی برقی و بی پولی و گرانی و بی همه چیز بودن. جز در فلاکت دست و پا زدن و برای نفس کشیدن تقلا کردن.
راستش برای من سخت است دیدن نداری مردم. برایم بی لذت بیچاره گی ملتی که من هم جزوی از آنها هستم. منی که با حقوق چندغاز اینجا زندگی می کنم و دلم خوش است که همسایه ام گرسنه سر بر زمین نمی گذارد نمی توانم شاهد بدبختی بیشتر ملتی باشم که از گوشت و پوست من است.
نمی توانم باز هم بگویم … لقتان می خواستید رای بدهید.
* در اروپا منهای منطقه بالکان حداقل صد سالی می شود که انقلابی رخ نداده است.