این نوشته جناب حامد خان را از طریق سایه عزیز یافتم و خب اشاره ای که در این جملات فرموده اند باعث شد تا من هم تجربه ام را در خصوص این ادعا که یک خارجی از حدی بیشتر نمی تواند پیشرفت کند را بگویم و اندکی این موضوع را با مثال های اطرافم بیشتر بشکافم.
“تعریف کرد که به سقف رشد شغلیاش رسیده است و میداند که بالاتر از آن برای او به عنوان یک خارجی به سختی به دست می آید“
اگر به قسمت نظرات این پست سری بزنید خیلی ها از این شکوه کرده اند که برای خارجی ها سخت است پیشرفت کردن و الخ.
شما هم احتمالن زیاد شنیده اید که به ما ایرانی ها اجازه پیشرفت نمی دهند ولی هیچکدام از این عزیزان نمی گویند که اجازه پیشرفت مفت را نمی دهند و خیلی راحت یک کلمه کلیدی را از جمله هایشان حذف می کنند.
اولین بار که چنین ادعایی را شنیدم همان روزهای اول ورودمان به خاک اروپا بود. طرف تعریف میکرد که فلانی که المپیادی بوده و جز ” نوابغ کشور “
پس از فارغ التحصیلی برای شرکت بزرگ مخابراتی و شغل مدیریتی اقدام می کند و پس از طی تمام تست های سخت او و یک نفر بومی به مرحله نیمه نهایی می رسند و در کمال ناباوری ایرانی های مقیم اینجا فرد بومی انتخاب می شود و او را انتخاب نمی کنند.
خب ما هم که با ذهنیت ایران هنوز دست به گریبان بودیم باورمان شد که این ها عجب مردمان نژاد پرست و بیخودی هستند و یک خارجی را اینطوری کنفش کردند.
بعد تر ها فرصتی پیش آمد تا خود من بروم برای یک مصاحبه شغلی در همان شرکت و صد البته برای دست گرمی چون کار مربوطه ربط چندانی به رشته تحصیلی من نداشت و تا مرحله نیمه نهایی هم رسیدم. در مرحله نهایی بین من و یک نفر دیگر که بومی بود باید انتخاب می کردند و تستی که سرنوشت ما دو نفر را مشخص می کرد یک تست روانشناسی و شخصیتی قوی بود که از هر نفر به عمل می آمد در سه مرحله کامپیوتری زمان دار برای مشخص کردن آی کیو و سرعت عمل کتبی نوشتاری برای تست مدیریتی و خلاقیت و کار گروهی و یک مرحله مصاحبه شفاهی با روانشناس مربوطه که نظر نهایی اش را به مدیر بالا دست اعلام می کرد.
در دو مرحله اول و سوم من نمره قابل توجهی را گرفتم ولی در مرحله دوم روانشناس کار گروهی من را ضعیف اعلام کرد و همین باعث شد که مدیر مربوطه از گرفتن کارمند تک رو خود داری کند.
من هم می توانستم الان بیایم و به جای پذیرفتن نقطه ضعف خودم در تایید این داستان بگویم آه خاک برسر نژاد پرستشان کنم من هم چنین تجربه ای دارم.
همان طرف المپیادی وارد آن شرکت می شود با تیتر شغلی دیگری حال بماند که تز فوق لیسانسش در ارتباط به مهندسی پزشکی بود و کار مربوطه مخابراتی و پس از مدتی در یک شرکت آمریکایی کار میگیرد و موقع رفتن از اینجا تمام مدارک و اسناد مربوط به موبایل های نسل سوم را روی سی دی کپی می کند که نیروهای امنیتی وارد جریان می شوند و تمام اسناد محرمانه را از او باز پس می گیرند و اگر هر جای دیگر دنیا بود با اردنگی دیپورتش می کردند همان خراب شده ای که از آن آمده در حالیکه نه تنها چیزی به او نمی گویند بلکه در کمال احترام به او اجازه می دهند تا روزهای آخر اقامتش همین جا بماند!
جالبیش این بود که کسی نمی گفت همین نژاد پرست ها می توانستند این بابا را بکشانند پای دادگاه به جرم جاسوسی و بلایی سرش بیاورند دیدنی ولی همه یادشان بود که ماجرای مدیر نشدن این آقا که در بررسی دوباره فایل ایشان با صراحت عدم کفایتشان برای پست مدیریتی از طرف روانشناس مربوطه اعلام شده بود را با آب و تاب فراوان برایت تعریف کنند.
در یکی از دانشگا ههای شمال کشور یک خانم چینی رسمن جاسوس کشور چین است و تمام دانشگاه از ان مطلع است حتی ماها در جنوب هم خبر شده ایم از ماجرا ولی کسی کاری به کارش ندارد و تنها کاری که می کنند به همه حتی ایرانی های مقیم آنجا سپرده اند اگر این خانم سوالی پرسید جواب سربالا بدهید و چیزی را برایش توضیح ندهید.
نمونه دوم
اولین بار یک دانشجوی خاور میانه ای می رود و از استاد تمرین شکایت می کند که با من لج است و به من نمره کم داده استاد موضوع را به میتینگ ماهیانه فکالتی می برد و از همکارانش کمک می طلبد چرا که این حرف آنقدر چرند بوده که طرف برای اولین بار این را شنیده بوده است. دانشجوی بومی هرگز نمی گوید فلانی با من لج بود و به من نمره نداد!
داستان بیخ پیدا می کند چون رنگ و بوی نژاد پرستی به خود میگیرد و در یک تست دوباره معلوم می شود دانشجوی مربوطه به اندازه ای که برای پاس کردن باید میدانسته نمی دانسته است و این باعث براعت از استاد تمرین مادر مرده بومی می شود که در خواب هم نمی دید که طرف بدلیل درس نخواندن بیاید او را محکوم به نژادپرستی نماید.
تنها تحلیلی که برای این داستان دارم این است که ایرانی های مهاجر یا شاید کلن مهاجران دو دسته اند یک دسته آدم هایی هستند که لذت رانندگی در خطوط منظم از خود بیخودشان می کند و مرده انضباط اروپایی اند و عاشق فرهنگ درست و به جایشان برای همین به راحتی جا می افتند و وارد جامعه می شوند و تبدیل به قسمتی از آن و مراحل ترقی را راحت تر طی می کنند. دسته دوم همان هایی هستند که در وطن چون گاریچی رانندگی می کنند در صف بانک و نانوایی می پرند جلو تو و بدروغ می گویند همین جا بوده اند و در نظام منظم اینجا دچار محدودیت و خفگی می شوند که نمی توانند زیر آبی بروند نمی توانند راحت دروغ بگویند و هربار که جلو کارهای غیر قانونی اش گرفته می شوند به جای اینکه برگردند و رفتار خودشان را نقد کنند فقط یک کلمه را بلدند و آن انگ نژادپرستی زدن به ملت کلن این عزیزان در محیط های شفاف دچار مشکلات شخصتی می شوند و خب کسی که مشکلات واضح شخصیتی دارد نمی تواند راحت جذب فرهنگ حاکم شود و راحت پیشرفت کند.
پی نوشت
این نوشته فقط درباره کسانی است که از اوضاع و احوال خارج شکایت می کنند و قطعن ربطی به زندگی در ایران یا خارج از آن ندارد
یا تصمیم بر ماندن یا برگشتن . این موضوع کاملن شخصی است و کاملن به حقیر نامربوط که بخواهم کسی را یا تصمیمش را زیر سوال ببرم.
چیزی که بیشتر باعث شکایت من شده است خمودگی افسردگی اکثریت ایرانی های مقیم خارج است که یا در رویای زندگی در کاخ سفید غوطه ورند و دریغ از یک ذره تلاش که حداقل به یک چهار دیواری سبز پسته ای در ان سوی دنیا برسند یا در همان کوچه پس کوچه های شهر کوچک یا بزرگشان در ایران جا مانده اند.
جلو خارجی ها کم می آورند جلو ما ایرانی ها آنها را تحقیر می کنند و باد به غبغبشان می اندازند. خلاصه ترکیبی از انواع مشکلات و عقده ها که تا سرت را میچرخانی میبینی تو هم نشسته ای قاطی شان داری غر میزنی و کم مانده از فرط افسردگی خودکشی کنی. من راحت هر ایرانی را که دور وبرم غر بزند از حیطه اطرافیانم می اندازمش دور و خلاص. شما هم همین کار را بکنید باور کنید زندگی تان آنقدر زیبا می شود که نپرس.



keif kardam, harfe dele man bood engar. hamishe delam mikhast ye poste intori benevisam. merci ke inha ro neveshti