اول یه داستانی رو تعریف کنم که مربوط به سال ها قبل ولی شرح حال دیشب من. بعدشم بگم این پست یه هوا شبیه نوشته های زبیح الله منصوریه خلاصه اگه وسط داستان هی از این شاخه به اون شاخه شد زیاد جدی نگیرید قضیه رو!
توی شهرهای غربی ایران مناطق کرد نشین یه رسمیه که بعد از ظهر های پنجشنبه پسرهای مجرد جهت دیدن زدن دختر خانم های مجرد و مردهای متاهل باز هم جهت دید زدن خانوم های متاهل و مجرد !؟ دو طرف یه خیابون که معمولن خیابون اصلی شهره می ایستن و خانوم ها بزک کرده به بهانه خریدی دید زدن مغازه ای چیزی از جلو جماعت سان می بینن و خلاصه چه دل ها که نمی تپه و چه عشق ها که جون نمی گیره و چه اتفاقات خنده داری که نمی افته!
دختر عموم تعریف میکرد یه روز تیپ میزنه و با خواهراش و دختر خاله هاش میرن واسه سان دیدن. داستان مال حداقل 15 سال قبل. خلاصه اینا چهار راه معروف شهر رو رد می کنن و میرن به سمت بازار که وسط جماعتی که به جرات میشه گفت بالای هزار نفر هستن اکثرن مواقع و اون اوایل کلی باعث تر س دولت بود که اگه یهو اینا بریزن بلوایی به پا کنن چی و جوری جلوشو بگیرن؟ که به مرور فهمیدن این قسمتی از فرهنگ. الان نمی دونم اوضاع چه ریختی شده.
برگردیم سر دختر عموهه که میگفت همین جوری که داشتن قر میریختن و نخودی میخندیدن و میرفتن یه دفعه یکی از پشت سر بیهوا یَک اردنگی جانانه حواله ما تحت دختر عموهه می کنه و یه سه متری پرت میشه جلو و صدای خنده ملت و الخ! خلاصه با تعجب بر میگرده ببینه چی شده می بینه یکی از دیوانه های شهر که ید طولانی در اردنگی زدن به ملت داشته احتمالن به تحریک پسرای جوون شاید هم اتفاقی یک اردنگی مشتی حواله دختر عموهه کرده بوده.
خودش میگفت اون حس بیگناهی و تحقیری که بی دلیل شده بوده و بهت چنان عمیق بود که همونجا میزنه زیر گریه و هر کاری که میکنه اشکش بند بیاد نمی شه که نمی شه!
من فقط در زمینه تعجب و بهتش حس دختر عموم رو داشتم و گرنه تحقیری در کار نبود.
دیشب وقتی از دیدن دوستی برگشتم و کلی شارژ بودم ای میلمو که چک کردم دیدم یکی تو فیس بوک تقاضای دوستی کرده از آشنایان همسر خان و منم داشتم سبک سنگین میکردم با توجه به وضعیتی که بین خودم و فامیل خودم پیش اومده بود توی فیس بوک* که ادش کنم یا نه که چند تا میل بالاتر دیدم یه مسیج هم دارم ازش!
“salam 40tike joon az akset peydat telesmro shekasti !!!!!!!!!!”
منم یه کم دست دست کردم بعدش خیلی تمیز طرف رو ایگنور کردم. به شوهره هم گفتم بیا ببین چی نوشته و من چرا ایگنورش کردم بعدش ازش بامبول درست نکنه که میکنه!
شوهرم لب و لوچه اش آویزون شد صد البته از دیدن پیغام و برگشت سر درام زدنش و بعد از اینکه حسابی گرد و خاک کرد البته واسه درام مادر مرده اومد سر شام و کم کم بحث رفت سمت مسیج کذایی و چون طرف از اقوام ایشون بود طبق معمول توجیه کردن اینکه ببین طرف چقدر تحت فشار و فلان و بهمان. منم دقیقن حس تعجب و بهت دختر عموهه بعد از خوردن اردنگی رو داشتم! که من نه به این آدم کاری دارم نه باهاش به قول شوهرم جی جی باجی شدم توی این هشت سال فامیل بودن شاید سه دفعه اگه باهاش تلفنی حرف زده باشم اونم در حد سلام و احوال پرسی و فقط به خاطر دل شوهرم بوده نه از سر دوستی که واقعن لیاقت یه همچین برخورد احمقانه ای رو داشته باشم.
یه جاهایی بوده که من با طرف قاطی شدم علی رغم اینکه از همون اولش حس کردم که آدم عوضی و بیخودیه و آزار زبانی ازش خواهم دید و قبول میکنم که منم مقصر بودم تو ماجرا حتی اگه تقصیرم حرف زدن با آدمی باشه که عوضی! ولی این دفعه دیگه هر چی فکر می کنم سر در نمی آرم من چیکاره بودم!
خلاصه کلام شوهرم میگه این پیغام یه جور پیام تبریک *!!!!!! من نتونستم تبریکی از توش بکشم بیرون تنها دو تا چیزی که من ازش برداشت کردم هیچ کدوم تبریک نیست که یکی شو خود شوهرم قبول داره که ازش میشه نتیجه گرفت ولی اگه شما تونستید اصلن بفهمید که کدوم آدمی با کدوم شرایط بیماری یه همچین تبریکی برای کدوم اتفاق زندگی تون براتون ممکن بزنه منم در جریان بزارید حداقل ما هم از این تبریکا گفتن یادبگیریم!
من روش برخوردم با آدم های مریض اینه که اگه چرت بگن باید جوابشونو بدی چون اگه ایگنور کنی فکر میکنه زبونم لال بیشعوری و بدتر میکنه به محض اینکه یه عکس العمل در خور و بعضا به قول دوستی با تانک از روی گنجشک رد شدن نشون دادی طرف دمبشو میزاره رو کولشو میزاره میره ولی شوهرم میگه به اینا نباید توجه کرد!
من حقیقتن توی این سایت هایی مثل ارکات یا فیس بوک و الخ اونقدر که از فک و فامیل خودم میترسم که ادشون کنم از مامور رسمی وزارت اطلاعات دولت ایران هراس ندارم. حداقل درباره یارو اطلاعاتیه اگه اونقدر ابله باشه که بیاد بنویسه تو فیس بوک که چیکاره است میدونی طرف مرامش چیه و تکلیفت باهاش معلوم و مطمینی حداقل تا وقتی وارد فرودگاه نشدی تو ایران کسی کاریت نداره. فک کن من مجبور شدم دختر خاله خودمو از فیس بوکم پاک کنم. چی شد که به این نتیجه رسیدم باید پاکش کنم؟ چند ماه قبل زنگ زدم به مادرم و دیدم زن بینوا مثل اسفند رو آتیش داره جلیز ویلیز میکنه که توی یه مجلس ختم یحتمل ختم عموم ** یکی از اقوام نامربوط پدرم که خودش هم پسرش یه طلاق داشته هم دخترش به مامان گفته با لحن چندش آوری که شنیدم پسر کوچیکه ات از زنش جدا شده! اینکه چه جوری گفته که مادرم اینجوری حرسش گرفته بود قابل درکه چون طرف آدم عوضی و کوته فکریه.
مادرمم رو این موضوع حساس چون فامیل هر کدوم از ما سه تا رو روزی سه دفعه طلاقمونو گرفتن. همونجوری که فرضن تو ذهن بیمارشون نمی گنجه که هر کسی که از ایران رفت مثل اون برنامه های چرند تلویزیون ایران از جمله سراب به بدبختی نمی افته و اینکه جدایی همیشه آخر خط نیست حتی اگه اتفاق بیوفته میتونه یه شروع جدید باشه برای هر کدوم از طرفین قضیه.
بر گردیم به داستان تنها چیزی که مادرم می دونست این بود که این داستان از طرف خواهرش ثریا که یه 5 سالی هست با هم قهرن و سر ازدواج همین برادر کوچیکه دعواشون شد آب میخوره. چون خاله معتقد بود پسری که به فامیل رواست به مسجد حرام و باید برادرم دختر اونو بگیره! برادرمم یه لنگه پا واستاد که من میخوام با دوست دخترم ازدواج کنم نه دختر خاله ام و علی رغم همیشه مخالف بودن والدین حقیر در زمینه انتخاب همسر بچه هاشون حتی اونی که خودشون انتخاب کردن! ایشون با همون خانوم ازدواج کرد و یک جنگ 5 ساله رو تو فامیل مادرم که صد البته تقصیر اون نبود رقم زد. خلاصه سرتون درد نیارم بعد از یه مدتی توی فیس بوک چشمم افتاد به پروفایل برادره که خیلی شیک وضعیت تاهلشو نزده! منم دفعه بعدی که بهش زنگ زدم گفتم آقا جان یا بنویس زن داری یا حداقل یه عکسی چیزی از خانومت بزار که اینقدر این مادر بیچاره ما مجبور نشه بابت شیطنت های سرکار دور از چشم خانومت هزار تا حرف نامربوط از آدمای نامربوط تر بشنوه وگرنه خودم با خانومت حرف میزنم درباره تنبیه ات تصمیم بگیره! در ضمن این دختره ورپریده خاله ثریا رو هم پاکش کن تا بیشتر از این دعوا مرافعه راه ننداخته تو فامیل. خلاصه اینکه دختر خالهه از پروفایل هر سه تای ما پاک شد و کل مشکل حل. در شش ماهه اخیر نه کسی طلاق گرفته بین ما سه تا نه کسی معتاد شده نه خودکشی کرده!
* آدم وقتی از یه اتفاقی که برای دوستی یا آشنایی افتاده خوشحال نیست به نظر من بهتر خفه شه حرف نزنه تا اینکه اینجوری تبریک! بگه. یعنی اصولن آدم وقتی قرار اتفاقی رو تبریک بگه چند تا حالت داره یا اینکه از شادی دوست یا آشناش شاد و سعی میکنه یه حس خوب بهش بده یا براش بی تفاوت یا ناراحت که سکوت میکنه! این یکی واقعن تجربه جدیدی بود. چون اون اتفاق خوب فقط برای من نیوفتاده یکی از ” عزیزان” طرف توی این شادی شریک اینش منو متعجب کرده که تو اینقدر بدبختی که شادی عزیز خودت رو هم نمی تونی ببینی؟!
**به دلیل وضعیت من نخواستن به من خبر بدن من از حرف های ضد و نقیض مادرم مشکوک شدم
خلاصه اگه این نحوه جدید تبریک گفتن بگید اطلاعات منو هم بروز کنید!
منکه هنوز نمیفهمم کجای شرایط تو به ‘ تلسم شکستن ‘ ربط داره، اما از اون پیغام حسابی بوی حسادت میاد. منکه میگم بعد خوندنش باید بلند میشدی چراغها رو خاموش میکردی، ازقدیم گفتند: جواب ابلهان خاموشیست.
نذار کسایی که ارزشش رو ندارند این روزهای قشنگت رو خراب کنند.