آرشیو برای مارس, 2009
عشق بی انتها!
نه اینکه فکر کنید ما از اون زوج های خوشحال بودیم که یهو زد به سرمون که بچه دار شیم! نه باور کنید کلی تحقیق کردیم ساعت ها با دوستایی که بچه داشتن سپری کردیم و یه سفر با دوستامون که بچه کوچیک دارن رفتیم دانمارک و شاهد خوابیدن پدر بچه مثل گداها تو فرودگاه کپنهاگ بودیم و میدونستیم که بچه یعنی دردسر با نون اضافه ولی بازم خون به مغزمون نرسید و بچه دار شدیم. از بیست و هفت روز قبل که این فسقلی با قدوم مبارکش زندگی ما رو مزین فرموده تا همین الان آرزوی یه خواب راحت به دل من شوهرم و مادرم مونده ولی بازم با تمام این تفاسیر وقتی داره شیر میخوره یا دستشو تا آرنج کرده تو حلقش ملچ و ملوچ مک میزنه یا با زور میخواد جفت مشتاشو بکنه دو دهنش یا وقتی 14 دفعه پشت سر هم می …وزه (بد بو ها بعضی وقتا) یا وقتی با چشای خاکستریش * زل میزنه به من ته دلم یه حس عمیق دوست داشتن که از فرط عشق بعضی وقتا درد میگیره. دردی که یه جورایی لذت و یه جورایی درد واقعی. خلاصه که ما داریم تبعات خون به مغز نرسیدمونو پس میدیم بد فرم شما که بچه نداری خوش باش و منتظر باش تا صبح دولتت با یه فسقلی نیم متری بدمه و من اون موقع اگه زنده بودم میام به ریشت میخندم! حالا فعلن نوبت عیش شما هاست.
جدی میگم از من به شما نصیحت بچه داشتن خیلی سخته خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی ولی ته اون سختی یه لذت عجیب که حاضر نیستی با هیچی عوضش کنی و اگه عقلت سرجاش باشه دوباره تکرارش کنی. من که فکر نمی کنم عمرن بخوام دوباره بچه دار شم شماها رو نمی دونم ولی اگه هوس یکی بسه!
اگه عمری باقی بود دومی رو یه راست چهار پنج ساله به فرزندی قبول میکنم خلاص.
* بچه رنگ چشاش فعلن معلوم نیست از سبز سیر به خاکستری و دوباره سبز تغییر کرده موهاش هم داره از اون سیاه موقع تولد به بور تغییر می کنه! خلاصه چه میکنه این ژنتیک که جفت پدر بزرگهای سفید و چشم سبزش جوری قیافه بچه رو تحت تاثیر قرار دادن که ما دیروز شک کردیم شاید چون موهاش موقع تولد مشکی بوده پرستاره فکر کرده مال ماست! خوبه سزارین بود و بلافاصله بعد از تولد دادنش دست باباش.