آرشیو برای آوریل, 2009
تقدیم به دوست عزیز جناب مثانه بی قرار
یه توضیح دیگه درباره اینکه من چرا عصبانی شدم و ختم ماجرا به خیر.
این بابا همون خانوم پست قبلی خودش کلی وزن اضافه کرده و وقتی اومد خونه ما به گفته خودش که حرف تو حرف اومد وگرنه من لقمه مهمون رو نمی شمارم به جان خلایق راست میگم گفت یه شیرینی قبل از اینکه بیاد خونه ما یکی هم خونه ما و برنامه داشت که یکی دیگه هم بره تو کافی شاپ بخوره. خب؟ برگشته به من که خب اضافه وزنم مال دوره بارداری و متاسفانه همونطوری که نه ماه این کوه پی و دنبه رو ساختم حداقل نه ماه هم طول میکشه از دستشون راحت شم میگه بهتره یه رژیم سفت و سخت بگیری و اینقدر شیرینی نخوری؟!؟؟!!
البته فکر کنم درک این موضوع توسط آقایون که همیشه اعتماد به نفسشون یه آدم و یه گردن بالاتر از خودشونه خیلی سخت باشه لطفن از دید یه زن به قضیه نگاه کنید!