آرشیو برایطنز
کودکان.
بچه ها هم از نظر ظاهری متفاوت هستند هم از لحاظ سرعت رشد. وروجک دوستم به سرعت بزرگ شده و می شود و هر لحظه شیرین کاری جدیدی یاد میگیرد. دیروز چهار نفر آدم بزرگ به اضافه والدینش مشغول بازی با او بودیم. با جدیت یکسری کلمات نامفهوم که گاهی بیا را خیلی فارسی بین آنها تشخیص می دهی بلغور می کند و اگر پدر مادرش ایرانی بودند می شد به حساب حرف زدن بچه گذاشت. البته بابا را خوب می گوید ولی کماکان آنه* را با لجبازی نمی گوید. آدم ها را می شناسد و وقتی از او میخواهی چیزی را برای کسی ببرد به حرفت گوش می دهد.
تقریبن هم حرف ما را که همکشوریش نیستیم می فهمد هم مربی های مهدکودکش را هم پدر و مادرش. قابلیت این اسنفج های کوچک در یادگیری و سرعتشان فوق العاده است.
لگوهایش را از هم جدا می کند و با شیطنت و خنده نگاهت می کند که اگر راست می گویی دوباره درستش کن و ساعت ها با جدیت همین کار را تکرار می کند و هربار قهقهه ای از خوشی می زند بدون خستگی. طبق معمول بقیه بچه ها شوهر ما را مصادره می کند و دست آخر گریه کنان دنبالش می کند که نرو. بچه طفلک نمی داند که با این کار هم دل پدر مادر را می شکند که محلشان نمی گذارد هم من را از حسادت می کشد هم دل شوهر دل نازک ما را منفجر می کند از غم که چرا باعث شده بچه به گریه بیافتد. مثل یک بچه گربه ماهی می خورد و بعدش بوی ماهی می دهد. یکی از شیرین ترین موجوداتی است که دیده ام.
دختر چهار ماهه همکارم سینه خیز راه می رود البته اگر سینه خیز راه رفتن محسوب شود. مادر همین وروجک بالایی و یکی دو تا وروجک دیگر همچین بفهمی نفهمی حسودیشان شده بود که بچه هایشان تا هشت نه ماهگی از جایشان جم نخورده اند. هر بار که مسافت طولانی را سینه خیز می کند مثل یک سگ کوچک زبانش را در می آورد و نفس نفس می زند. بغلش کنی با چشمان آبی سیرش دنبالت می کند و بعد با تلاش دسته ای از موهایت را چنگ می زند و آنقدر می کشد تا اشکتان در بیاید و بعد سعی می کند ببرد طرف دهانش مزه مزه کند.
این یکی هنوز بوی وانیل می دهد و شیر. دختر ده ماهه آن یکی دوستم مثل بچه میمون آویزان می شود و بغلتان می کند . به هر شکلکی که برایش در بیاوری از ته دل قهقهه می زند جوری که ته دل آدم غنج می زند که چقدر بچه دوستتان دارد و بعد وقتی این سناریو برای بقیه هم تکرار می شود کمی دلگیر می شوید که نه خیر مثل اینکه این عشوه گری و لوندگی را برای همه می کند فقط شما نیستید!
وقتی دوستی بچه دار می شود نوع دوستی هایتان عوض می شود ولی این فسقلی ها باعث محکم تر شدن دوستی شما و والدینشان می شوند. باور می کنید پدر مادر فسقلی اولی شوهر مرا به عنوان عموی نداشته بچه قبول کرده اند.
ماها که جلای وطن کرده ایم به نوعی باید نداشتن فامیل را جبران کنیم و آن استفاده ابزاری از دوستان به جای عمو و خاله و دایی است. عمه را هم که معلوم است کسی آدم حساب نمی کند نه؟
بعضی وقت ها با خودم می گویم حوصله نه ماه حاملگی و یازده ماه خانه نشینی اجباری و غیره را ندارم یک راست سرم را بیاندازم پایین بروم یک بچه را به فرزندی قبول کنم که یک سال و خورده ای باشد و خلاص.
فکر کنم این به فرزندی قبول کردن را برای آدم های …. مثل من اختراع کرده اند. اینطوری اولین مادر وبلاگ نویس ایرانی که فرزندی را به کودکی قبول کرده است البته فکر کنم بر عکسش درست باشد می شوم و کلی معروف.
خودخواهی؟ ای خانم خودخواهی کیلویی چند؟ در یک مقاله خواندم البته فکر کنم مقاله اش درپیت بود که آدم ها به دلایل بیخود بچه دار می شوند مثل استحکام زندگی یا اهدا نوه به والدینشان یا ترس از تنهایی و پیری و الخ حالا ما که می گوییم برای معروفیت بچه اداپت می کنیم خودخواهی است یعنی از آن دلایل ذکر شده قبلی …می تر است دلیلمان؟
راستش وقتی مادرم البته فکر کنم لطیفک می خواست یک دلیل محکمه پسند تحویل من بدهد برای بچه دار شدن گفت که برادر بزرگترم را بدنیا آورده چون علاقه پدرم را به برادرزاده هایش دیده بوده و حسودیش شده بوده است خیلی ناراحت شدم.
میدانید تا ان روز من فکر می کردم در یک شب مهتابی در حالیکه پدر و مادرم عشق دارد خفه شان می کند تصمیم می گیرند من را بوجود بیاورند و وقتی دلیل بوجود آمدن آنکه بزرگتر است اینقدر الکی بود جرات نکردم دلیل تولد و زایش خودم را بپرسم چون ممکن بود …می بودنش برود روی اعصاب ند اشته مان.
جدی تا حالا چند تا از شما خواننده گان مثل من دچار این توهم بوده اید که از فوران عشق زاده شده باشید؟
* مادر به ترکی


